نوشته مهمان: اتاقی در تیمارستان – قسمت اول

چشمام رو باز کردم و آقا ذبی رو دیدم که روی صندلیش نشسته و داره از پنجره بیرون رو تماشا میکنه…
سرم خیلی سنگین شده بود ، نور چشمام رو اذیت میکرد ، خواستم از روی تخت بلند بشم تا نگاهی به اطراف بندازم اما متوجه دست و پام شدم که به تخت بسته شده بود.
آقا ذبی همونطور که به پنجره خیره بود گفت: میخواستی فرار کنی؟
حرفش رو نشنیده گرفتم؛ ازش ناراحت بودم. با خودم فکر میکردم حتما اون رفته نقشه فرار منو به پرستارا گفته. اصلا شاید ابراهیم کمکش کرده باشه.
باز دوباره پرسید : میخواستی فرار کنی… مگه نه؟
ذبی گفت: دروغگو عه خائن! ما یه تیم بودیم؛ تو قول دادی؛ تو با ما دست دادی؛ چجوری تونستی به اون فضاییا اعتماد کنی و دوستتو تنها بذاری؟
گفتم: دوست؟ تو دوست من نیستی ذبی! تو و ابراهیم منو فروختین! واسه چند نخ سیگار منو فروختین… تو میدونستی واسه چی دارم میرم… تو میدونستی برمیگردم اما بازم کار خودتو کردی، نه من دوست تو نیستم!
آقا ذبی انگار از حرفم ناراحت شد. ویلچرش رو سمت در چرخوند و شونه کوچیکش رو از جیبش آورد بیرون و به موهای کم پشتش کشید
آه بلندی کشید و وقتی نزدیک در شد زیر لب گفت: دلم نمیخواست دوباره تنها بشم. اره من بودم که نقشه فرارت رو به اون پرستار بد اخلاقه گفتم. اما فقط برای اینکه دلم نمیخواست دوباره تنها بشم…
دلم برای ذبی بیشتر از بقیه دیوونه ها میسوخت. اما بیشتر از اون دلم به حال خودم میسوخت… دلم میخواست یبار دیگه باران رو ببینم تا حالا بیست و هشتا نامه براش فرستادم اما هیچکدومو جواب نداده. مجید میگفت چند روز قبل یه خانم جوونی اومده بوده و سراغ منو میگرفته از پرستارای آسایشگاه اما دکتر سنگ پور نذاشته بیاد ملاقاتم!
سنگ پور لعنتی، نمیذارم دستش به باران برسه! باید متوجه میشدم که گلوش گیر کرده… اون شب شنیدم که داشت با آقا اسماعیل میگفت حتی اگر مجبور بشه منو برای همیشه اینجا نگه میداره. اما من نمیذارم دستش به باران برسه. همین که فکر کنن حالم خوب شده و میتونن دست و پام رو باز کنن دنبال یه راه فرار بهتر میگردم و اینبار فرار میکنم و حقیقتو به باران میگم!
روبروم یه پنجره بزرگ بود با یه پرده آبی زخیم که اتاق رو تاریک تر میکرد. نگاهم رو دوخته بودم به بخاری برقی توی اتاق و به باران فکر میکردم. به اینکه واقعا هنوز هم منو دوست داره؟ سعی میکنه منو از اینجا نجات بده؟ به اینکه یه روزی دوباره میتونم ببینمش؟
پرستار شیفت سرزده اومد داخل…
شروع کرد به مرتب کردن وسایل تزریقات. بهم یه سرم وصل کرد و بی اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت…

این داستان در هوپیژن لایف ادامه دارد…

 

قسمت های دیگه سایت که دوس داریم ببینید: شروع… – داستان مانقل‌قولجویان باقری – بهونه های نوشتن

سندروم نویسندگی دارم. بیشتر اوقات تنهام و از تنهایی لذت میبرم. نوشتن رو از پونزده شونزده سالگی شروع کردم...

پاسخ:

ایمیل شما منتشر نخواهد شد