نوشته مهمان: اتاقی در تیمارستان – قسمت دوم

شرایط توی آسایشگاه اصلا اونجوری که دلت میخواد پیش نمیره. در واقع چیزی جلو نمیره و یک سری کارهای تکراری رو هر روز انجام میدیم. هر روز صبح ورزش میکنیم و بعد به کلاس های روان درمانی میریم و مجبوریم حرف بزنیم. چون اگر حرف نزنیم دکتر سنگ پور جیره سیگارمون رو نمیده! توی بهترین حالت چهار نخ کنت قرمز میده. در حالی که به همه حداقل سه نخ سیگار رو میده. تازه مجید سیگاری نیست و جیره اون هم بین منو و ذبی و ابراهیم تقسیم میشه…
یعنی با این حساب ما روزی چهار نخ سیگارمون رو میکشیم! پس چه نیازی داریم به حرف زدن سر جلسات روان درمانی احمقانه دکتر سنگ پور؟
توی راهرو برای خودم میچرخیدم تا این چند دقیقه هم بگذره و جلسه شروع بشه که مجید از اون سر راهرو صدام کرد و گفت بچه ها توی اتاق منتظرم نشستن. هنوز با ذبی قهر بودم اما دلم میخواست بازم باهاش آشتی کنم. نیاز داشتم به یه هم صحبت و چه کسی دیونه تر از ذبی میتونستم پیدا کنم؟!
نشستم کنارش. سرش رو به اون طرف چرخوند و شروع کرد با فرانک اشتاین صحبت کردن: فرانکی، لعنتی مگه عقل توی کله‌ت نیست؟ نمیبینی الان وسط یه جلسه مهم نظامی هستم؟ اینجا چیکار میکنی؟ باشه باشه تو برو من میام آزمایشگاه و اونجا میبینمت! مگه کری؟ الان وقتش نیست…
ابراهیم زد زیره خنده و گفت: پیرمرد دیوانه! باز قاطی کردی؟  بعد رو کرد به مجید و گفت: ببینم این قرصاشو خورده؟
مجید چیزی نگفت. سرش پایین بود و با دکمه پیرهنش بازی میکرد…
ذبی فندکش رو به سمت ابراهیم پرت کرد و گفت: یه نگا توی آینه به اون قیافه وا رفتت بنداز بعد به من بگو پیر مرد! یه تار موی گندیده ذبی میارزه به صد تا ابراهیم!!!
بعد همگی بلند بلند خندیدیم تا اینکه دکتر سنگ پور وارد اتاق شد.
سلام کرد اما فقط ابراهیم جوابش رو داد.
تعجب کرد و گفت: جواب سلام واجبه ها!
ذبی که آروم شده بود گفت: با من قهره… با ابراهیمم همینطور. با تو که دیگه اصلا حرفش رو نزن. ولی دکتر خیالت راحت، قول داده که دیگه به فضایی ها اعتماد نکنه…
دکتر گفت: فضایی ها ؟ ذبی تو از فضایی ها چی میدونی ؟
ذبی سر ذوق اومد و گفت: زمان جنگ جهانی دوم همه فکر میکردن این سفینه ها هواپیما های جاسوسی ان. هواپیما های جاسوسی نازی ها. اما من هیچ وقت باور نکردم. سعی کردم افشاگری کنم اما اونا منو تبعید کردن…
دکتر گفت: کی ؟ کی تو رو تبعید کرد؟
ذبی گفت: آقا رو باش . شخص موسلینی! خب معلومه فضایی ها دیگه! اونا منو به این روز دچار کردن… توی اتوبان به ماشینم حمله کردن و من توی اون تصادف واسه همیشه اسیر این ویلچر لعنتی شدم. اما من دست از تلاش برنداشتم و خواستم رسواشون کنم که منو به اینجا فرستادن. میدونم که همین حالا هم دارن به حرفای ما گوش میدن…
من همونطور که به ذبی نگاه میکردم گفتم: اما ذبی من میخواستم باهاشون برم…حتی تا نزدیکیه سفینه نقره ای شون رفتم…
ذبی پرید وسط حرفمو گفت: بهت شلیک کردن مگه نه؟
گفتم: نه! اونا گفتن من بوی بدی میدم و ولم کردن و رفتن…
ذبی گفت: چقد احمقانه! کی باورش میشه؟ خیلی دیونه ای تازه وارد! در ضمن مافوقت رو با اسم کوچیک صدا نزن…
این توپ و تشر آخر یعنی که باهام آشتی کرده بود. خندیدم و گفتم: چشم کاپیتان!
دکتر سنگ پور ازمون خواست که یکبار برای همیشه جریان فضایی ها رو تموم کنیم. ما هم قبول کردیم. سیگارهامون رو گرفتیم و رفتیم به سمت حیاط.
کاپیتان گفت: تو هنوزم بوی بد میدی تازه وارد! بوی بد خیانت…
گفتم: بی خیال کاپیتان… مهم اینه که الان اینجام.
گفت: الان هستی اما میترسم فردا نباشی…
ادامه داد: میدونی تازه وارد! هیچکس بیشتر از تو منو درک نکرده. توی این مدت کمی که پیدات کردم احساس خیلی خوبی بهت داشتم اما تو ترسوندیم. یادم انداختی که نباید به هیچکس اعتماد کنم. به هیچکس! حتی به دیونه بی آزاری که فقط بلده به حرفام گوش بده…

قسمت های دیگه سایت که دوس داریم ببینید: شروع… – داستان مانقل‌قولجویان باقری – بهونه های نوشتن

سندروم نویسندگی دارم. بیشتر اوقات تنهام و از تنهایی لذت میبرم. نوشتن رو از پونزده شونزده سالگی شروع کردم...

پاسخ:

ایمیل شما منتشر نخواهد شد