نوشته مهمان: اتاقی در تیمارستان – قسمت سوم

صدای زوزه سگ های اون اطراف فقط چند شب اول ترسناک بود و از اون به بعد مثل تیک تاک ساعت روی مغز هممون بود. کاپیتان میگفت اون بیرون یه گاراژ قدیمی هست. واسه یکی به نام ممدپاسبان. از اسمش معلوم بود چرا اونهمه سگ داره! اما هیچ وقت نفهمیدم اون سگ های ابله چرا تمام شب رو تا خود صبح پارس میکنن. اینطوری آدم همش منتظر یه اتفاق واسه افتادنه. اخه میدونی سگا هیچ وقت الکی پارس نمیکنن. برعکس اون شب از اون شب ها بود که بی خوابی زده بود به سرم. قرص هام رو خورده بودم اما رفتم توی دستشویی و تمامش رو از قصد برگردوندم. گلو درد گرفته بودم اما از اون مواد شیمیایی کوفتی بهتر بود. توی تاریکی به سقف خیره بودم که صدای ابراهیم شوکم کرد.
ببینم تازه وارد توام اون قرصارو بالا آوردی؟
حرف نزدم تا فکر کنه خوابم. احتیاج به فکر کردن داشتم و اصلا دلم نمیخواست با ابراهیم هم کلام بشم اما خودش ادامه داد.
میدونم بیداری! دلیلش رو نمیدونم.
من امشب دوباره دلم براش تنگ شده اما مگه توام کسی رو اون بیرون داری که منتظرت باشه؟
حتما با خودت میگی یه پیرمرد از کار افتاده که چشم انتظار نداره.
ولی اون منو خیلی دوست داره تازه وارد، اولین بار وقتی زنبیل مادرش رو تا خونه اونا بردم دیدمش. اون مثل فرشته ها بود پسر. موهای بلند و مشکی، چشم های سیاه سیاه به تاریکی شب. استخون ترقوشو میتونستم از روی پیرهنی که پوشیده بود ببینم و وفتی که گفت سلام و نگاهش رو از من دزدید، احساس کردم قلبم داره از کار میافته. همون یبار بود که تونستم ببینمش، اونموقع ها شاگرد میوه فروش بودم. اما صاحب کارم مرد خوبی نبود، از روزی که فهمید عاشق دختر شوکت خانم شدم دیگه نمیذاشت کمکش کنم تا زنبیلش رو تا خونه ببره. تازه این همش نبود و بعد ها فهمیدم دختر شوکت خانم رو برای پسر عوضیش نشون کرده. یه روز جلوی شوکت خانمو گرفتم و همه چیزو بهش گفتم، شوکت خانمم گفت که رضایت بهار خانمش شرطه و البته مادر خدا بیامرزم. تازه اون روز فهمیدم اسمش بهاره، واسه همین هرسال بهار که میاد، عید که میشه بیشتر از همیشه امیدواره که من برگردم و عقدش کنم. میدونی چرا تاحالا نمردم؟ چون آدمایی که چشم انتظار دارن حق ندارن بمیرن! ناخوداگاه پریدم وسط حرفش و گفتم: پس چی شد؟ دختره دلش با تو بود؟ بازم دیدیش؟
ابراهیم حالش بد شد. گوش هاش رو گرفته بود مدام فریاد میزد: من اونو نکشتم. من نکشتمش. اون هنوز منتظر منه که بیام. من نکشتمش اون زندس…
طولی نکشید که همه پرستارای شیفت شب ریختن توی بند ما و دستای ابراهیم رو بستن و بهش آمپول زدن تا آروم بشه. من از ترس خودم رو به خواب زده بودم اما کاپیتان که انگار تمام حرف هامون رو شنیده بود بعد از اینکه پرستارا رفتن اروم زمزمه کرد: کار خودش بود. دختره جواب رد بهش داد. ابراهیمم با گلدون زد توی کلشو کشتش. بعدم از دیدن مرگ دختره دیونه شد. اینارو صدبار بهم گفته. مراقب باش! ابراهیم یه قاتل روانیه…
ترسم با حرف های کاپیتان بیشتر شد. صدای زوزه اون سگ های لعنتی اما هنوز قطع نشده بود! کم کم میتونستم روشنای آسمون رو از پشت درختای حیاط آسایشگاه ببینم… سرم حسابی سنگین شده بود اما آروم از جام بلند شدم و به سمت تلفنای توی راهرو رفتم.
شماره باران رو گرفتم. بوق سوم که خورد داشتم کم کم نا امید میشدم که یه مرتبه جواب داد. صداش دلم رو لرزوند، دلم میخواست به اون صدای خوابالو بگم منم، منو اینجا زندانی کردن. بیا نجاتم بده اما زبونم میترسید، گوشام میترسید، میترسیدم نه بشنوم. یا اینکه فکر کنه مزاحم تلفنی ام و گوشی رو قطع کنه. چیزی نگفتم تا قطع کرد…
صداش آرومم میکرد، گوشی رو سر جاش گذاشتم و خواستم برگردم که دیدم مش رحیم با چماقش روبروم وایساده و نگاهم میکنه.
گفتم: فقط یه تلفن ضروری داشتم الان برمیگردم.
مش رحیم گفت: چی میگی دیونه؟ این تلفنا خیلی وقته که قطعه.
گفتم: اما من همین الان باهاش تلفن کردم. من دیونه نیستم پیر مرد احمق، میفهمی یا دندوناتو بشکنم؟
مش رحیم چوبش رو برد بالا و محکم کوبید توی سرم و دیگه متوجه نشدم چی شد.
احساس میکردم روی زمین و هوا شناورم، روبروم مغازه میوه فروشی بود، توی دستم یه زنبیل داشتم و این طرفم ایوون خونه شوکت خانم بود که روی پله هاش خون ریخته بود و صدای الو الو های باران تمام سرم رو پر کرده بود و مدام تکرار میشد. روبروم یه بیابون بزرگ بود که از دور صدای پارس سگ هارو میشنیدم، فضایی ها پشتم ایستاده بودن و به حال و روزم میخندیدن
تا اینکه دیدم از دور کاپیتان فریاد میزنه و میگه که فرار کنم.
خودشون بودن سگای ممد پاسبان داشتن به سمتم میومدن. از ترسم به سمت سفینه فضایی ها می دویدم اما اونا فقط تماشا میکردن و میخندیدن. سگا بهم نزدیک تر شدن و وقتی با دقت نگاهشون کردم همشون شبیه دکتر سنگ پور بودن. از ترس به گریه افتاده بودم و فقط فرار میکردم. من حق نداشتم بمیرم من چشم انتظار داشتم من باید همه چیز رو به باران میگفتم

پاسخ:

ایمیل شما منتشر نخواهد شد