نوشته مهمان: اتاقی در تیمارستان – قسمت چهارم

ساعت سه بعد از ظهر بود
از خواب بیدارم شدم و دیدم از آسایشگاه یه تلگرام برام اومده
” مادرتون فوت شده، با عرض تسلیت خاکسپاری فردا. ”
همین! هیچ توضیح دیگه نداده بود.
مادر سه سال بود که توی آسایشگاه سالمندان زندگی میکرد. اوایل مرتب گریه میکرد و دور از من بی قرار بود اما کم کم به فضای آسایشگاه عادت کرد. طوری که اگر به خونه می آوردمش گریه میکرد. لباس تیره ای پیدا کردم و سریع به راه افتادم. توی راهرو پیرمرد صاحب خانه مشغول تمیز کاری بود. سلام کردم و بقیه پله ها رو با عجله پایین رفتم که گفت: کجا به سلامتی؟
گفتم: مادرم فوت کرده. باید سریع برم آسایشگاه.
چیزی نگفت، حتی برای فوت مادرم تسلیت هم نگفت. شاید باور نکرد اما وقتی برمیگشتم حتما بهم تسلیت میگفت.
سوار اتوبوس شدم چون پول کافی برای کرایه تاکسی نداشتم. هوا به شدت گرم بود و راننده اتوبوس بر عکس من اصلا عجله ای نمیکرد و خیلی با حوصله می روند. وقتی به آسایشگاه رسیدم خیس از عرق بودم، حیاط اونجا پر از مرد ها و زن های مسن بود. همگی مشغول حرف زدن بودن، تا از مقابلشون رد میشدم صحبتشون رو قطع میکردند و به من خیره میشدند و بعد از مکث کوتاهی دوباره به حرف زدن ادامه میدادند.
با خودم فکر میکردم که چقدر خوب میشه اگر راجبه چنین فضایی داستان بنویسم و غرق افکار خودم بودم که رئیس آسایشگاه جلو اومد و بعد از سلام و احوال پرسی و عرض تسلیت من رو به اتاقش برد.
خب آقای عظیمی، اوضاع خوب پیش میره؟ از کتاب جدیدتون چه خبر؟ در چه مرحله ای قرار داره؟
اصلا دلم نمیخواست راجبه این جور چیزها صحبت کنم، اونم حالا و توی این شرایط اما رئیس مجموعه مرد مهربانی بنظر می اومد پس سعی کردم با چندتا جمله قضیه رو تموم کنم.
خب آقای عظیمی، ما مادر عزیزتون رو توی سرد خونه نگهداشتیم چون اکثرا سالمندان هروقت که کسی فوت میکنه برای چند روزی ناراحت و معذب میشن و این کار خدمات رسانی به اون ها رو سخت میکنه، بنابراین ما مادرتون رو به اونجا بردیم.
بعد از اینکه یک ربع با من در مورد شرایط پرداخت هزینه های خاکسپاری صحبت میکرد از جاش بلند شد و سرایدار رو صدا کرد.
مرد پیر و لاغری بود و البته بد اخلاق. من رو به سمت سرد خونه راهنمایی میکرد و مدام حرف های نامربوطی میزد، اینطور بنظر می رسید که زیاد از شغلش احساس رضایت نمیکرد.
از پله های پایین رفتیم و به در سفید رنگی رسیدیم. قبل از اینکه وارد بشیم رو به من کرد و گفت: خانم خواسته بودن مراسم کوچکی همینجا بالای سر جسدشون برگذار کنین، شما و دوستان مادرتون.
گفتم: لطفا دیگه از کلمه جسد استفاده نکن. اون برای من مقدسه
پیرمرد دیگه چیزی نگفت و در اتاق رو باز کرد. دور بدن مادر پارچه سفید پیچیده بودند و فقط صورتش رو میشد تماشا کرد.

سندروم نویسندگی دارم. بیشتر اوقات تنهام و از تنهایی لذت میبرم. نوشتن رو از پونزده شونزده سالگی شروع کردم...

پاسخ:

ایمیل شما منتشر نخواهد شد