نوشته مهمان: اتاقی در تیمارستان – قسمت پنجم

پیشانی مادرم رو بوسیدم. کمی توی سکوت اتاق اشک ریختم. آخرین باری رو که گریه کرده بودم یادم نمی اومد برای همین احساس غریبی بهم دست داده بود. یکی از صندلی ها رو جلوی مادر گذاشتم تا بتونم تمام روز تماشا کنمش. سرایدار اومد داخل و بی اینکه چیزی بگه پشت من نشست روی صندلی و شروع کرد به فاتحه خوندن. گفتم: بنظرت اگر جلوی مادرم سیگار بکشم ناراحت میشه؟
پیرمرد جلو تر اومد و نگاهی بهم انداخت. فکر کنم خیال کرد که دیونه ام. بهش سیگار تعارف کردم و باهم در سکوت سردخانه تمامش رو دود کردیم. مهمان های مامان از راه رسیدن همه پیر پاتال های از کار افتاده ای بودن که توی خود آسایشگاه زندگی میکردن. بی خانواده، بی کس و کار، دچار فراموشی اما خوشحال. درست شبیه من! از حال و هوای اونجا اصلا لذت نمیبردم برای همین رفتم پیش رئیس و ازش تشکر کردم و قرار شد فردا مادر رو برای خاکسپاری ببرن البته رئیس بیشتر نگران مسئله مالی جریان بود.
باید خونه مادر رو میفروختم
برای همین رفتم به سمت جنوب شهر تا از مستاجر خونه بخوام خونه رو زود تر تخلیه کنه تا بفروشمش! خونه مادریم خیلی قدیمی بود. حیاط قشنگی داشت و یه حوض آبی کوچیک که گل سر سبد خونه بود. بعد از فوت بابا ما هم اونجا رو چند سال به حال خودش رها کردیم و کلیدش رو به آقا جواد دادیم تا بهش رسیدگی کنه. آقا جواد اونموقع کارش ملک و املاک بود و یه مغازه رهنی داشت که بعدا همونو خرید و به مشاور املاک تبدیلش کرد.
رسیدم به مغازه آقا جواد و دیدم طبق معمول نشسته بود کنار مغازش و قلیون میکشید. تا نگاهش به من افتاد بلند شد و شروع کرد به حال و احوال کردن. بعد از شنیدن خبر فوت مادرم حسابی بهم ریخت. دعوتم کرد به چای اما موضوع رو بهش توضیح دادم و گفتم عجله دارم. آقا جواد تابی به سیبیلای خاکستریش داد و گفت: والا جناب مهندس خونه شما رو من هفت هشت ماس که اجاره دادم به یه زن و شوهر اونام با خرج خودشون اونجارو بازسازی کردن.
وقتی از پول پیش و کرایه پرسیدم آقا جواد گفت: حاج خانم لطف کرد و امر کرد به ما که ازشون چیزی نگیریم. فقط چندتا سفته و چک به عنوان تضمین پیش من هست. خونم به جوش اومده بود، من به زور اونم حتی گاهی اوقات با گیتار زدن کنار ایستگاه مترو کرایه خونم رو میدادم. اما مادرم اون خونه رو مفت و مجانی گذاشته در اختیاره دوتا غریبه. دیگه معطل آقا جواد نموندم و سریع خودم رو به خونمون رسوندم. زنگ نداشت و جای درب آهنی و پوسیده ما، یه درب چوبی قشنگ کار گذاشته بودن. چندبار در زدم تا اینکه صدای زنونه ای گفت: اومدم اومدم!
زن درب رو باز کرد و گفت: بفرمایید؟
دختر زیبایی به نظر می اومد رنگ موهاش خرمایی بود و چادر سفید و گلداری که به سرش کرده بود جلوه بیشتری به صورتش میداد. بی اینکه چیزی بگم محو تماشای راهروی دل انگیز خونمون شدم، یاد تمام روزهایی که توی این خونه سپری کردم، انگار صدای مامان هنوز توی دالون اون سر حیاط می پیچید که میگفت: احمد! احمد پسرم اومدی؟
صدای احمد احمد های مادرم مثل زنگ توی گوشم میپیچید. انگار که به خواب عمیقی رفته بودم. انگار من سفر در زمان رو اختراع کردم. اونم فقط برای چند ثانیه تونستم برگردم به همون دوران…
چشمام رو اشک گرفته بود، اما تا به خودم اومدم دیدم مرد قوی هیکلی شونه هام رو گرفته و تکونم میده و میگه: اهای آقا با توام. توو خونه من چیکار میکنی مرد حسابی؟ چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی؟
کمی براندازش کردم گفتم: من پسر خانم عظیمی هستم. صاحب ملکتون

سندروم نویسندگی دارم. بیشتر اوقات تنهام و از تنهایی لذت میبرم. نوشتن رو از پونزده شونزده سالگی شروع کردم...

پاسخ:

ایمیل شما منتشر نخواهد شد