نوشته مهمان: اتاقی در تیمارستان – قسمت ششم

یه گاری مفلوک داشت.
پیرمرد بیچاره با اون دستای پینه بسته و صورت پر چین چروکش بهم ذل میزد و با خنده ای که تلخ تر از قهوه امریکانو بعد از ظهر های کافه وصال بود بهم میگفت: گل نرگس، داغشو نبینی هرگز.
منم حرصم میگرفت و دلم میخواست کیفم رو بکوبم توی کلشو بگم اقا جان من بارانم باران. من نرگس نیستم.
من دقیقا همون دختری بودم که هیچ مردی عاشقش نمیشد بجز یه نفر. بابام! بقول خودش حتی وقتی زن نداشته به من و اسمی که برام انتخاب کرده فکر میکرده و متن مینوشته. درست مثل خودش پر رو و لجباز و کله شقم و در عین حال ساده و نجیب و تنها. البته من بیشتر شیفته ریش های بلند موهای خرمایی عه زمان جونیشم تا اخلاقیاتش اما به هرحال بهترین پدری که جهان هستی تا بحال به خودش دیده قطعا پدر منه. درست همون موقع که با پیرمرد گل فروش سر و کله میزدم صدای بوق ماشینش رو شنیدم. اونور خیابون از توی ماشین بهم دست تکون میداد و میخندید. از هیجان دیدنش نزدیک بود بیافتم توی جوب، همیشه هر وقت که ببینمش هیجان زده میشم طوری که کارهام از کنترل خارج میشه و ممکنه کار تابلوعی ازم سر بزنه.
رفتم سوار ماشین شدم.طبق همیشه دوتا شاخه گل قرمز خریده بود و گذاشته بود روی داشپورد
” دختر یکی یدونه من چطوره ؟ ”
پول پس اندازم ته کشیده بود و از طرفی اون مانتویی که دیروز با نگار دیدیم رو میخواستم. پس مجبور بودم ناز کنم.
” خوب نیس…”
دقیقا میدونست نقشم چیه
” چرا؟ نکنه دخترم باز ولخرجی کرده؟ ”
لعنتی! از کجا فهمیدی؟ حالا نمیشه بهم پول بدی برم اون مانتو رو بخرم؟ میدونی که اگر ندی هم از سنگر مامان استفاده میکنم
” بابا…”
“جان بابایی”
“پنج شنبه تولد یکی از دختراس و من… ”
” لباس مگه نه؟ ”
” اخ قربون بابای خوشگلم برم ”
” بسه بسه الکی منو خر نکن! ببینم مگه قرار نبود جمعه ها بیای با من کوه که تنها نباشم؟ یه هفته امدی دیگه نیومدی! بی خیال مانتو ”
” بابایی… الهی من فدات شم من که میومدم تو خودت بیدارم نمیکردی. تازشم تو دلت میاد یکی یدونه دخترتو خسته و ژولیده از خواب بیدار کنی ببری کوه؟ ”
” نه ترجیح میدم وقتی تازه از خواب بیدار میشی زیاد سمتت آفتابی نشم”
” خب حالا که من انقده دختر خوبی بودم. بهم یکم پول میدی؟ ”
“بعید میدونم یکم پول کفاف بده خرجای باران خانمو”
” باران خانم دیگه از امروز قراره اقتصادی فک کنه ”
” اره ارواح عمش ”
صدای خندمون کل ماشین رو پر کرد.
همیشه از مدرسه تا دانشگاه از کلاس های جور وا جور تا محل کارم همه به داشتن همچین پدری حسودی میکردن. حتی خود مامان هم گاهی اوقات حسودی میکنه. اما بنظرم اون خوشبخت ترین زن جهان بعد از منه چون بابای من شوهر و هم دم و یار غار و رفیق شیش دنگ و پیش مرگشه و من خوشبخت ترینم چون هر دوی اونها رو باهم دارم و شخص ثالثی که میتونستم الان کنارم داشته باشم اما ندارمش. احمدم، احمد من. دیونه عاشق مو فرفریه من الان معلوم نیست کجای این شهر شلوغ نشسته و داره غصه میخوره
و همش تقصیر یه سو تفاهم لعنتیه
نمیدونم الان کجاست. دو ماهه که غیبش زده بدون هیچ خبری. از وقتی که رفته یه دل نگرانی عمیقی پیدا کردم. شبا میشینم روی تختمو از پنجره اتاق ستاره ها رو تماشا میکنم. ستاره احمد رو به خودم نشون میدم و به حرفاش فکر میکنم.
” باران، آسمون رو ببین… د یالا ول کن گوشیتو بالا رو نگا کن ”
آسمونی بالای سرم بود که ستاره هاش شمردنی نبودن. اون شب مجبورم کرد از بین اون همه ستاره یکی رو برای خودم انتخاب کنم، منم قرمز ترینشون رو انتخاب کردم که اخم کرد و گفت: قرمزا نه، قرمزا ستاره های در حال مرگن. زود گمش میکنی.
” مگه ستاره ها هم میمیرن؟ ”
” اره همه یه روز میمیرن حتی ستاره ها ”
احمد پر نور ترین ستاره آسمون رو انتخاب کرد
” قبول نیس. تو پر نور ترینشو انتخاب کردی”
” من خیلی خودخواهم. دوست دارم پر نور ترین ستاره آسمون مال من باشه ”
اما بعد از اون شب یه شب اعتراف کرد که میترسیده ستارش رو گم کنه و برای همین پر نور ترینشو انتخاب کرد.

سندروم نویسندگی دارم. بیشتر اوقات تنهام و از تنهایی لذت میبرم. نوشتن رو از پونزده شونزده سالگی شروع کردم...

پاسخ:

ایمیل شما منتشر نخواهد شد