نوشته مهمان: اتاقی در تیمارستان – قسمت هفتم

دست منو تو، میتونه باهم قصری بسازه با رنگ شبنم
شکوفه ای که غمگین و سرده، گل ارکیدست نمیره کم کم
بیا نذاریم گل ارکیده، گلی که چهرش پاک و سپیده
که توی پاییز، شاخه ای بیده بهار ندیده بمیره کم کم…
روی صندلی های سرد پارک نشسته بود و همین آهنگ رو برام با گیتار زد. اولین بار احمد رو اونجا دیدم. پسری که همه میگفتن عالی میخونه و عالی تر نت مینویسه اما من اصلا از صداش خوشم نیومد اون روز. من شیفته شلوار لی گشاد و ظاهر ژولیده پولیده احمد شدم، احساس کردم قلب بزرگی باید زیر اون تی شرت سفید رنگی که روش نوشته “آی لاو نیویورک” باشه.
احمد دنیای پیچیده ای داشت. جوری که هیچکس سر از کاراش در نمیاورد، کسی رو به خلوت خودش راه نمیداد و با کم تر کسی هم صحبت میشد. وقتی که ساز زدنش تموم شد رفتم و پاشنه کفشم رو از عمد گذاشتم روی کیف گیتارش که مردم روش پول ریخته بودن و گفتم: با این کارت فقط به هنر و هنرمند بی احترامی میکنی. احمد خندید، سرش پایین بود اما یهو بهم خیره شد و گفت: تو از هنر چی میدونی؟. چشمهای گیرایی داشت. اون تیله های قهوه ای رنگ با اون شیار های فریبنده و ریزکاری های قشنگش میتونست منو جادو کنه. میتونستم همون لحظه در جوابش بگم چشمهای تو خود هنر ن.
اما مغرور تر از این حرفا بودم و گفتم: اونقدی میدونم که نباید مثل هر کولی ای بیام بشینم یه گوشه و با یه گیتار قراضه گدایی کنم.
احمد خونش به جوش اومد، گیتارش رو گذاشت زمین و بلند شد و گفت: هیچ از دخترای پولدار و لوس خوشم نمیاد. این گدایی نیست، به پولش احتیاج دارم، مثل تو پول مفت گیرم نیومده.
من گفتم: حالا خواهیم دید، فک کرده کی هست اقا. دفه دیگه اینجا بیای زنگ میزنم به پلیس.
احمد توجهی نکرد نشست دوباره روی سکو و با همون لبخند مصنوعیش نت هاش رو ورق زد و شروع کرد به خوندن، سعی میکرد از لج من تا جایی که میتونست بلند و بلند تر بخونه. از اون روز به بعد هر روز میرفتم پارک به بهانه های مختلف تا ببینم اونجا هست یا نه. هر روز زودتر از من اونجا بود.
گذشت و گذشت تا اینکه هر روز به عشق صدای گیتار احمد میرفتم پارک و روی صندلی روبروییش مینشستم و تماشاش میکردم و بعدا فهمیدم اون هم برای دیدن من هر روز به همون پارک می اومد.
حتی آهنگ در خواستی هم برام میزد. یه روز که بهش ذل زده بودم و غرق شعری بودم که میخوند گفت: بارون بارون. گفتم: بله چیزی شده؟ گفت: نه بابا میگم داره بارون میاد. فهمیده بود اسمم بارانه و واسه همین هر روز میخوند: باران تویی، به خاک من بزن…
دیوانه ترین موجود عالم شاید احمد بود. بعد از سه ماه که تماشاچیه پر و پا قرصش بودم شهامت این رو پیدا کرد بهم بگه عاشقم شده. می گفت که توی این سه ماه فقط خواسته از حسش مطمئن بشه والا از همون روز اول حسش رو به من عمیق تر و عمیق تر میدیده. تمام کار و زندگیمون شده بود نشستن توی همون پارک و خوندن شعرهای عاشقونه، گاهی اوقات سینما و تئاتر، گاهی هم سوژه عکاسی من میشد. دوسال از عمرم به بهترن شکل با مردی که واقعا عاشقش بودم و عاشقم بود گذشت تا اون اتفاق لعنتی افتاد، اون شبی که احمد تصمیم گرفت برای همیشه از زندگیم گم و گور بشه.

سندروم نویسندگی دارم. بیشتر اوقات تنهام و از تنهایی لذت میبرم. نوشتن رو از پونزده شونزده سالگی شروع کردم...

پاسخ:

ایمیل شما منتشر نخواهد شد